هلهله ی چلچله ها |
||||
|
نوشته شده در تاريخ 90/10/10 توسط علی
|
دستش در دستم بود و زیر باران، عاشق با هم خیس شدن بودیم. اما حالا... اما حالا فقط دسته ی سیاه چتر در دستم است و از خیس شدن گریزانم. غافل از اینکه چشم هایم خیس خیس است. نوشته شده در تاريخ 90/07/25 توسط علی
|
بچه ها مي خندند، درخت مي خندد، مي گويند كه اين خنده دواي همه ي مشكل هاست
پس بخنديم، بخنديم به هيچ، ما بخنديم به پوچ، ما بخنديم به افتادن برگ، به روان رفتن آب ما بخنديم به خواب، بزنيم خنده اي ناب، خنده اي بي كم و كاست به دل غم بزنيم، گريه را خط بزنيم خنده را خرج كنيم، دست و دلباز شويم... پس بخنديم، بخنديم به سنگ، به سختي هاي تنگ، نگذاريم كه گريه جاي خود باز كند، در دل ما دلهره آغاز كند رقص كن در هواي باراني، چرخ بزن، دست بزن، شادي كن، دل پوسيده اي را آبي كن،خنده را جاري كن، با دغدغه ها بازي كن، مشكلي را بردار، كاري كن، اندكي شادي كن دل خود خالي كن... دل خود خالي كن...
نوشته شده در تاريخ 90/06/04 توسط علی
|
دست هايم را بگير تا نشود دير بگير
دست هايم را بگير تا نروم خسته و پير دست هايم را بگير تا نشوم سر به هوا تا نروم من به فنا تا بدانم كه يكي هست كنارم اينجا تا بفهمم كه دگر نيستم من تنها دست هايم را بگير تا نشود دير بگير نوشته شده در تاريخ 90/05/30 توسط علی
|
«نگاه هاي تو خالي» نگاهم نكنيد... ديگر خسته ام از اين نگاه هاي به ظاهر صميمي، نگاه هايي كه جرقه اي در آن تاريكي هاي آشناي دلم روشن مي كند و من خوش باور دوباره با خود مي گويم مي توان به اين نگاه دل بست، مي توان به آن خو گرفت و همه ي اندوه ها را رها كرد. دوباره با آن نگاه چه رويا ها مي سازم و خيال مي كنم كه با بقيه فرق دارد و ناگهان خنده ام مي گيرد از اين همه شوق زيستن. ناگهان در دلم حس گرم صميميت مي پيچد. دوباره همه ي خوبي ها را باور مي كنم. دوباره باور مي كنم كه هنوز مي توان به گرماي وجود كسي اعتماد كرد هنوز مي توان عاشق شد و هنوزمي توان نگاهي را باور كرد نگاهي كه با ديدنش همه چيز معنا مي يابد. اما... اما حقيقت چيز ديگريست. دوباره زمان كار خود را مي كند و ماهيت نگاه ها را به رخم مي كشد. در عمق آن نگاه صمیمی بی وفایی غوغا می کند. دوباره گرماي دلم يخ مي زند، دوباره از همه ي نگاه ها بيزار مي شوم، اعتمادها مي ميرند و دوباره به همه چيز شك مي كنم. چشمانم را بستم. ديگر نمي خواهم نگاهم پر شود از نگاه هاي توخالي نوشته شده در تاريخ 90/05/03 توسط علی
|
صدايي نيست دگر...
صدايي كه دليلي باشد براي تحمل دردهاي عاشقي. صدايي كه ترك هاي اشك آلود دلم را دريابد و مرهمي باشد براي اين پاهاي خسته صدايي نيست دگر... صدايي كه صميمانه صدايم كند. صدايي آشنا كه تن لطيفش بوي گرم وفا بدهد. صدايي كه دستم را بگيرد و مرا از اعماق تنهايي بيرون بكشد. صدايي كه مست عاشقي باشد و پر از احساسات ناب احساساتي كه فقط در صداي خودش باشد. صدايي كه از طنينش جاني دوباره بگيرم و آغاز شدن را دوباره آغاز كنم. صدايي نيست دگر... نوشته شده در تاريخ 90/03/09 توسط علی
|
همراه با بقیه ی بچه ها می خروشیدیم و پیش می رفتیم.قطرات دیگر ما را می دیدند.بعضی از آنها ما را از ادامه ی کار منع می کردند.بعضی ها ما را مسخره می کردند و بعضی دیگر فقط نگاه می کردند. اما ما هنوز جریان داشتیم و پیش می تاختیم.در میان راه چند قطره از ما جدا شدند و خورشید تبخیرشان کرد.چند قطره ی دیگر هم به بهانه های مختلف بیرون پریدند.بارها و بارها سرمان به سنگهایی که در طول مسیر بود خورد اما...
اما ما هنوز جریان داشتیم. رفتیم و رفتیم تا به آبشار رسیدیم.ما آبشار شدیم آبشاری که چشم هزاران انسان از دیدنش شکوهش مبهوت می ماند.ما آبشار شدیم و همه ما را دیدند.حالا به آنهائیکه ما را در این مسیر تنها گذاشتند و یا به آنهائیکه ما را مسخره می کردند می اندیشم و این جمله را زیر لب تکرار می کنم: ((آری،هر قطره ای لیاقت آبشار شدن را ندارد.)) نوشته شده در تاريخ 90/02/10 توسط علی
|
((طعم)) دوست دارم جسمم را غذايي لذيذ براي كرم ها كنم.تا يك دل سير بخورند.تا حداقل آنها درد گرسنگي را نچشند و براي يكبار هم كه شده خود را خوشبخت بدانند. مي خواهم طعمم را در ذهنشان جاودانه كنم تا هر وقت با دوستانشان راجع به بهترين غذايي كه خورده اند،صحبت مي كنند،بي درنگ،خاطره ي جسمم در جانشان نقش بندد و با چنان كيفي از طعمم صحبت كنند كه تك تكِ ذرات وجودم از طنين صداي خوشي آنها به وجد آيد.من بخيل نيستم.بگذاريد براي يكبار هم كه شده،كرم ها خوشحال باشند. امّا...مي ترسم.از گذر زمان و عادت به جريان زننده ي زندگي مي ترسم.ممكن است تا مدّتي طعم جسمم زير دندان كرم ها بماند.امّا بعد از آن چه؟براي كرم ها جسدي تازه از راه مي رسد.جسدي نو كه بوي نويي كفنش به طرز عجيبي با بوي تند كافور مخلوط گشته و سراسر خاك را پر كرده است. كرم ها با ولع به سمت جسد جديد مي پرند و غارتش مي كنند.آنها مي خواهند گرسنه نمانند.برايشان فرقي نمي كند كه صاحب جسد راضي باشد يا نه. كرم ها جسد جديد را مي خورند و شايد بعد از گذشت اندك زماني اصلا يادشان نيايد كه چه خورده اند.شايد عادت به انهدام اجساد،تمام ذوق آنها را كشته.شايد آنها طعم جسد را نمي فهمند و از روي عادت به آن گاز مي زنند.شايد آنها به خودشان نيز رحم نمي كنند و كرم هاي زنده،بدن كرم هاي مرده را مي جوند. خدايا... اگر زبان كرم ها مزّه ها را نفهمد چه؟اگر نخواهند زندگي را بچشند چه؟اگر... اگر آنها طعمم را به ياد نياورند و اگر خودشان را از ياد ببرند چه؟ خدايا........ تو كاري كن. نوشته شده در تاريخ 90/01/25 توسط علی
|
((انتخاب با خودت است))
*آسمان ابريست و باران تندي مي بارد.مي تواني بگويي واي...چه باران زيبايي،خدايا شكرت بخاطر اين نعمت بزرگ و يا بگويي اَه...بازم بارون؟چقدر هوا دلگيره. *تابوت مرده اي را مي بيني كه روي دست هاي مردم در حركت است.مي تواني براي آن مرده طلب مغفرت كني و به اين بينديشي كه مرگ چقدر لازم و مفيد است و يا بگويي راحت شد كه مرد.ديگه خرج و برج نداره.ديگه لازم نيس از صُب تا شب واسه يه قرون دو زار سگدو بزنه.كاشكي من جاي اون بودم. *آسمان آبيست و خورشيد مي تابد.مي تواني از درخشش آفتاب لذت ببري و گرماي دلنشين آن را روي پوستت حس كني و يا بگويي چرا هوا اينقدر گرمه؟حتماً سوراخ لايه ي اوزون بزرگتر شده.اگه همينجوري پيش بره حتماً تا سال ديگه خشكسالي مي شه و هممون مي ميريم. *در حال رانندگي هستي ناگهان ماشين جلوئيت با شدت ترمز مي كند و به آن برخورد مي كني. مي تواني از ماشين پياده شوي، با كمال احترام اشتباهت را بپذيري و بيمه نامه و بقيه ي مداركت را در اختيار پليس قرار دهي و يا مثل جنگجو هاي فيلم گلادياتور از ماشين بپري بيرون و راننده ي ماشين جلويي را از پنجره بيرون بكشي و بعد از چندين مشت و لگد از او طلبكار شوي كه چرا اينجوري ترمز كرده. *زمستان است و برف زيادي آمده.غذايت را در كنار گرماي آرامش بخش شومينه خورده اي و داري سفره را جمع مي كني.مي تواني خرده نان ها را براي گنجشك هاي گرسنه بريزي و يا گنجشك ها را فراموش كني و خرده نان ها را در سطل آشغال بريزي. *چند وقتيست كه از دوستت خبر نداري.دلت هم خيلي برايش تنگ شده.مي تواني به او زنگ بزني و حالش را بپرسي و يا بگويي چرا من اول بايد زنگ بزنم؟ *ظهر عاشورا است و ناگهان چشمت به صف طولاني غذاي نذري مي افتد.مي تواني به آنجا بروي و بپرسي كه آخرين نفر چه كسي است و پشت او منتظر بماني و يا در گوشه اي كمين بگيري و منتظر فرصت مناسب باشي تا با يك عمليات شهادت طلبانه به دل صف بتازي و بعد از له كردن دست و پاي چندين نفر،غذائيكه حقّت نبوده را بگيري. *كودك فال فروشي جلويت را مي گيرد و اصرار مي كند كه يك فال بخري.مي تواني تمام فال هايش را يكجا بخري و يا او را از سر راهت كنار بزني و اشك را به چشمانش بكشاني. *در اتوبوس هستي و روي يك صندلي گرم و نرم لم داده اي.پيرمردي عصا زنان سوار مي شود. مي تواني از جايت دل بكني و يا خودت را به خواب بزني. *از عروسي دختر خاله ات برگشته اي مي تواني در مورد زيباييها و چيز هاي خوبي كه در اين عروسي ديدي صحبت كني و يا بگويي لباسشو ديدي؟اَه...اَه...اَه من كه اصلاً از مدلش خوشم نيومد.اون چه شامي بود دادن؟مادر دامادو ديدي چه جوري مي رقصيد؟ *از تاكسي پياده مي شوي.بقيه ي پولت را از لاي شيشه ي جلو مي گيري و بدون اينكه آنرا بشماري، در جيبت مي گذاري.كمي بعد متوجه مي شوي كه راننده اشتباه كرده و پول بيشتري را به تو برگردانده.مي تواني آن را در اولين صندوق صدقاتي كه ديدي بيندازي و يا بگويي تقصير خودش بود.من كه اشتباه نكردم.حتماً حكمتي تو اين كار هست و دوباره پول را در جيبت فرو كني. *چشمت به يك انگشتر طلا كه روي زمين افتاده مي خورد.مي تواني به دنبال صاحبش بگردي و يا مستقيم به مغازه ي طلا فروشي بروي. *پسر عمويت يك ماشين صفر خريده.مي تواني خوشحال شوي و به اينكه پسر عمويت سوار چنين ماشيني است، افتخار كني و يا مي تواني از حسادت بتركي. *چراغ عابر پياده قرمز است.مي تواني تا سبز شدنش منتظر بماني و يا مي تواني به همه بفهماني كه فرهنگ شهرنشيني نداري. *روي نيمكت پاركي نشسته اي و مشغول تخمه خوردن هستي.مي تواني پوست تخمه ها را در سطل آشغال بريزي و يا مي تواني آنها را روي زمين تف كني و بگويي به من چه.مگه اينجا رفتگر نداره؟ *مدتي است كه با دوستت قهر هستي.روزي بطور اتفاقي او را مي بيني.مي تواني در مورد كدورت بينتان با او صحبت كني و سعي كني با او آشتي نمايي و يا مي تواني با بي اعتنايي از كنارش عبور كني و در دلت چند تا فحش هم به او بدهي. انتخاب با خودت است.مي تواني صداقت را در حرف هايت بگنجاني و يا دروغ را ميان كلماتت جاي دهي.مي تواني به فرشته ها ثابت كني كه لياقت انسان شدن را داشته اي.مي تواني بي دغدغه بخندي، بي دليل شاد باشي و بي پروا عاشق شوي يا مدام ناله و شكايت كني و از عاشق شدن بترسي. انتخاب با خودت است.مي تواني از بودنت در اين جهان لذت ببري و كاري كني ديگران نيز از با تو بودن لذت ببرند و يا مي تواني كاري كني كه همه از دستت به ستوه آيند و دليل آفرينشت را از خدا بپرسند.
انتخاب با خودت است... مي تواني با شعور باشي و يا...
نوشته شده در تاريخ 89/11/01 توسط علی
|
((عدالت)) به ساييدن فرچه روي كفش ها عادت كرده بود.نگاهي به صاحبشان انداخت. هم سن و سال خودش بود و دست در دست پدر،تكه شكلاتي را گاز مي زد.زير ناخنهايش شكلات رفته بود و دور دهانش قهوه اي بود. دوباره مشغول كار شد.زير ناخنهايش گرد بدرنگ سياهي رفته بود و سياهي ها سرخي گونه هايش را پوشانده بودند. باران تندي به راه افتاد.پدر بلافاصله فرزندش را بغل گرفت و به طرف ماشينش دويد.هركسي سرپناهي براي خود دست و پا كرده بود.هيچ كس در خيابان ديده نمي شد.فقط او بود كه كنار جعبه ي واكسش كز كرده بود و به آسمان نگاه مي كرد. باران بند آمد و آفتاب زير ناخنهايش دويد.نگاهي به دستانش انداخت.خبري از آن گرد بد رنگ نبود و گونه هايش سرخ شده بودند.اما كودك هنوز داخل ماشين بود و لكه هاي شكلات هنوز روي صورتش خودنمايي مي كردند. نوشته شده در تاريخ 86/03/08 توسط علی
|
|
||||